♥×♥ عــآ شــقآنــھـ ـهـآ یــ تنھایــیــ ♥×♥
HoMe | eMaiL | Design | Profile
تا زمانی که خواسته ای از کسی نداری خواستنی هستی
نظرات شما عزیزان:
مرسی از حضور زیبات توی وبمون
و ممنون از نظر خوبت
وب تو هم واقعا قشنگه ،
به خصوص مطالب کوتاه و پر مفهومی که میذاری
خوشحال میشیم دوباره بهمون سر بزنی
ما وبت رو لینک می کنیم و برات آرزوی یک دنیا شادی و آرامش داریم
....به خدا کنکورت مهم تره...آیندته گلم...نگرانتم
: *
اما امروز فهمیدم تقاص اشتباهاتم بودی …
می خواهم نه خیالت را
be onvan akharin sher va akharin ap veblagam azat
davat mikonam ke behem sar bezani.
mamnoon misham baraye akharin baram ke shode
ba sar zadan va dadane nazar mano khoshhal
koni. pishapish mamnoon az hoozooret.
من شيفته ميزهاي كوچك كافه اي هستم
كه بهانه نزديك تر نشستنمان ميشود ...
و من روبروي تو
ميتوانم تمام شعرهاي نگفته دنيا را يكجا بگويم
همیشه لازم نیست راه دوری رفته باشی
میتوانی همین جا
پشت تمام بغضهایت ، گم شده باشی
خوبی؟؟
وااای آهنگت خییلی قشنگه
پستای جدیدت هم مث همیشه عاااالی
دیگر گرمای دستی دلم را به تپیدن وا نمی دارد
میروم تا در تاریکی راه خود را پیدا کنم
که به چراغهای نورانی و دستهای گرم دیگر اعتمادی نیست
آپت خیلیییی قشنگ بود
عکات هم فوق العاده بود
شبا پیغام می دادم از برایش
به من می گفت هیجده ساله هستم
تو اسمت را بگو، من هاله هستم
بگفتم اسم من هم هست فرهاد
ز دست عاشقی صد داد و بیداد
بگفت هاله ز موهای کمندش
کمـــان ِابــروان ، قــد بلنــدش
بگفت چشمان من خیلی فریباست
ز صورت هم نگو البته زیباست
ندیده عاشق زارش شدم من
اسیرش گشته بیمارش شدم من
ز بس هرشب به او چت می نمودم
به او من کم کم عادت می نمودم
در او دیدم تمام آرزوهام
که باشد همسر و امید فردام
برای دیدنش بی تاب بودم
ز فکرش بی خور و بی خواب بودم
به خود گفتم که وقت آن رسیده
که بینم چهره ی آن نور دیده
به او گفتم که قصدم دیدن توست
زمان دیدن و بوییدن توست
ز رویارویی ام او طفره می رفت
هراسان بود او از دیدنم سخت
خلاصه راضی اش کردم به اجبار
گرفتم روز بعدش وقت دیدار
رسید از راه، وقت و روز موعود
زدم از خانه بیرون اندکی زود
چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت
تو گویی اژدهایی بر من آویخت
به جای هاله ی ناز و فریبا
بدیدم زشت رویی بود آنجا
ندیدم من اثر از قـــد رعنـــا
کمـــان ِابــرو و چشم فریبـــا
مسن تر بود او از مادر من
بشد صد خاک عالم بر سر من
ز ترس و وحشتم از هوش رفتم
از آن ماتم کده مدهوش رفتم
به خود چون آمدم، دیدم که او نیست
دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست
به خود لعنت فرستادم که دیگر
نیابم با چت از بهر خود همسر
بگفتم سرگذشتم را به "شاعر"
به شعر آورد او هم آنچه بشنید
که تا گیرید از آن درسی به عبرت
سرانجامی نـدارد قصّه ی چت
پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود
با تعجب به ماهی نگاه میکرد
با خود میگفت : سقف قفسش که شکسته پس چرا پرواز نمیکند ؟؟؟
آپتو میگم
.
احوال آبجی...منم دلم تنگ شده بود
جمله کوتاه ولی جالب بود
خسته تر از هر روز بودمـــــــ
کاش میشد گوشـــــــه ای می نوشتم:
خـــــــــــدایا خیلی خـــــــــسته امــ...
فردا صبح بــــــــیدارم نکـــــــن...!!!
دور هم باشی اگر از من ٬ همیشه با منی
تو همیشه بی خبر مهمان بغضم می شوی
بی هوا از چشم های خسته ام سر می زنی…
Desiner: lady skin |